
با یک اشاره تو رود می شوم ؛ با یک لبخند تو بدرود می شوم
روبرویم بنشین و با من بگو از کدام ستره به زمین افتاده ای ! با من بگو چه کسی مردگان را سبکبار میکند ! با من بگو چه وقت نگاه های ما معما می شود ! با من بگو چه وقت اداهای ما از عشق و دریا می انبارد
بگو کدام باد سرکش ، خلوت ترد برگ ها را می آشوبد ؟ کدام طوفان خواب خانه ها را می شکند ؟
کدام خشکسالی ؛ سبزینه ها را به دست فراموشی م سپارد ؟ کدام دهان ، واژه های آفتابی را از رونق می اندازد ؟
با من بگو چرا خاطره ها به تو نمی رسد ؟
چرا همیشه ساکن عکس های قدیمی ام ؟ چرا عصر ها بی سبب می گریم ؟ با من بگو سهم من از هر دو عالم چیست ؟
آیا در روز پرسش به خاطر سرودن لبخند تو ، مرا به بهشت راهی هست ؟
آیا کوله بارم که پر از پنجر ه و رودخانه است به یاریم خواهد شتافت ؟ آیا تو در آن هیاهوی ناگزیر نیم نگاهی به دست های کدر من خواهی داشت ؟
آیا بی تو کسی دلم را به رسمیت خواهد شناخت ؟
هر گاه روزها یخ می بندند ، هرگاه که خیابانها چون سرنوشت من تاریک می شوند ، هرگاه که ساعتهای دیواری هذیان میگویند ،هرگاه سرودی برای خواندن ندارم یاد تو به فریادم می رسد
بگذار فارغ از دیروز و فردا بر دامنه غم تو کلبه ای از چوب و اشک بسازم ، بگذرا شعرهایم را در دستمالی سپید بپیچم و به تو تقدیم کنم
چه سخت است بی تو در بیابان آواره مردن ! چه سخت است در حاشیه آسمان غروب غرق شدن ! چه سخت است نام تو را گم کردن
چه سخت است جدایی از تو ! ای آئینه دل انگیز ترین حسرتها
ای آفریدگار حرفهای شیرین ؛ ای دوست عزیز و دیرینه